نگران ، عصبانی و ناراحت از نداشته هایم
دلخور از رفته ها و سرخوش از مسافران در راه
خشمگین از اینکه چرا خواسته هایم در دست افرادیست که لایقشان نیستند.
دلخسته از تمامی هرآنچه در این طول عمر تلاش نامیدم ولی بیهودگی عنوان گرفتند .
دلمرده از نعش بیجان اهدافی که درک نشدند و بلیعده شدند
اهدافی که در دریای روزگار هضم نشدند و به ساحل آغاز برگردانده شدند .
لرزان از رد پاهایی که فراتر از حد و مرزشان عبور را تجربه کردند .
راضی از تمامی احساسی که در پس این ثانیه ها کوک شده
و آرمیده در انتظار، به گوشه ی ای عرف پسند ،حال آنکه خواب غفلت زدگی رسم حساس ترین لحظات است .
مسکوت با چشمان خیس و پنهان در میان پرهای نرم بالشت امید به آینده ها
تصویر ساز رویای روزهای ایده آل تنهایی .
ناتوان و بیرمق از تمامی رنج های کشیده شده وهر آنچه که بایستی باشد ونیست .
دلبسته به ویرانه ی رویاهایی که ساخته شد و در طوفان یاس به حیطه نابودی گروید.
ناسازگار با دیروز وامروز وفردایی از جنس امید .
و سرکش از هرآنچه که دیروز اعتقادنام داشت و امروز کفر.
بی اختیار از اتفاقاتی که روزگار رقم زد و در برنامه نبود
و بی برنامه از اختیاراتی ک